رفت ... رفت ... مريم من رفت ... گل نازم رفت ... ديشب بهم گفت : تمومش كردم ... وقتي گفت دقيقا حس كردم قلبم سنگين شد ... نفس كشيدن برام سخت شد ... از اون لحظه به بعد انگار هيچ احساسي نداشتم . حتي وقتي از من خداحافظي كرد نفهميدم كه خواب دادم يا نه ... چند دقيقه همين طور به زمين زل زده بودم ... بغض داشت به گلوم فشار مي اوورد ولي دوست نداشتم گريه كنم ... دلم مي خواست اين بغض تا مي تونست بزرگ و بزرگ تر مي شد ... وقتي چشمات گريه مي كرد آرزوم بود كه بميرم كاش بودم كنارت اي گل تا كه دستاتو بگيرم حالا فهميدم كه عشق نه شيرين نه خوشي توش هست ... عشق تلخه . عشق سخته . عشق درده ... ولي با همه اينا عشق زيباست . عشق دليل انسان براي زنده موندنه ... عاشقتم و مي مونم ... هميشه به من مي گفتي : دوست داشتن دليل نمي خواد ... بي دليل دوست دارم گلم هر شب ميان خلسه اي از اشك يادت ميكنم دارم به جاي خاليت اي يار عادت ميكنم وقت عبور عشق توازديدگان خيس من دستي به سينه ميزنم عرض ارادت ميكنم تصويرسبز عشق را بروي چشمم مينهم درمسجداحساس خودبا غم عبادت ميكنم پيچيده درتقدير خود تنهاي تنها مثل تو ازتكه هاي زخمي قلبم عيادت ميكنم يك كوفه از نامردمان جمعنددراطراف من دركربلاي عشق توقصدشهادت ميكنم دست سياه سرنوشت اينده را از من گرفت دارم به جاي خاليت اي يارعادت ميكنم وبلاگ سرمه
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:50 توسط مریم
|
