قرارنبود یه جوابو یه نگاهو بعد ردشی بری ღღ
قرارنبودجواب سلاممو ساده بدی
قرارنبود منودیدی چشاتو ببندی
تودلت هرچی می خوای بگی وبخندی ღღ
قرارنبود یکی دیگه بیاد تورویاهات
رویاهاروترجیح بدی به تودنیا کارات ღღ
قرارنبود ساده دل بدی به یکی دیگه
به اونی که حرفای خیلی خوب بهت میگه ღღ
قرارنبود دوست بشی بااون غریبه
اون که طرز نگاش بهت یه کم عجیبه ღღ
قرارنبودجای شبا روزا روتنها باشی
باهمه دوست ولی بامن بی وفاباشی ღღ
قرارنبودحرفات پیش اون تموم بشه
وقتی هم بامنی فقط سکوت حروم بشه ღღ
قرارنبود لبخند مال اون وتبسم مال من شه
قلب من خطرناک ومال اون امن شه ღღ
قرارنبوداینجوری حرف بزنم باهات
ولی خودت اینوخواستی بااون کارات ღღ
قرارنبودکه مادوتاازهمدیگه جدابشیم
ولی حالا بیاقول بدیم همرنگ دریابشیم ღღ


ادامه مطلب یادت نره عزیزم ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:54 توسط مریم
|

این هفته تولد یکی از دوستامه که خیلی دوستش دارم ایشالا ۱۰۰ ساله بشی تقدیم به تو.gif)
برات آرزوی خوشبختی میکنم![]()
![]()



![]()




![]()


![]()


![]()
اینم کیک تولدت داداشه گلم![]()

![]()

+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:57 توسط مریم
|

هزار سال به سوی تو آمدم, افسوس! هنوز دوری! دور از من, ای امید محال هنوز دوری, آه از همیشه دور تری! همیشه اما کسی در من نوید می دهد که می رسم به تو! شاید هزار سال دیگر صدای قلب تو را, پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم همیشه سوی تو می آیم همیشه در راهم همیشه با توام, ای جان! همیشه با من باش! همیشه... در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. وقتي جزيره به زير آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه! چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو بيايم. غم با صداي حزن آلود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم! عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردنش حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟!! علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است... »
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق... طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه اي با دلبري تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان...

بوسه يعني عشق من با من بمان...

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:40 توسط مریم
|
